تبليغاتX
بغض های کال

بغض های کال

دلتنگی های یکی ازدختران حوا

دردست سپیده نامه عشق تویی

هنگام نمازاقامه عشق تویی

بابغض شکفته بی ریامی گویم

ای زخم شناسنامه عشق تویی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 8:35  توسط حوا  | 

خسته وترک خورده به دیوارحسرت تکیه می دهم تاکوچه خاطرات رابهترببینم چقدراین روزهاپنجره هایم راغبارگرفته چقدرغربت درثانیه هایم جاری است راستی خوش به حال همه آنهایی که می توانند راحت گریه کنند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 21:17  توسط حوا  | 

نمیشه برگردم؟

-    کفش برگشت برامون کوچیکه

پل برگشت توان وزن مارونداره

این روزهاعجیب دلم می خواهد بازگردم به ده پانزده سال قبل وازنوشروع کنم کاش می شدباورکنیدحتی رویایش هم شیرین است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 17:35  توسط حوا  | 

این روزهاذهنم عجیب درحال فلش بک است انگاردرکوچه پس کوچه های دلم تنهاخاطرات درحال رفت وآمدهستنداماکاش می شدیک سری ازخاطرات روبرای همیشه ازذهن پاک کرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 11:39  توسط حوا  | 

ای دست توسازنده ی دلهای بزرگ

ای عشق نوازنده ی دلهای بزرگ

من منتظرم توراکه تشریف غمت

داغی است برازنده ی دلهای بزرگ

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 11:26  توسط حوا  | 

به انتهای شب  فکر می کنم

     و

دلخوش می شوم به سوسوی ستاره ای مقوایی

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 8:18  توسط حوا  | 

دیرآمدی عزیزشب پیش مرده ام

چندین هزارمرتبه درخویش مرده ام

هیچ آتشی به کلبه متروک من نماند

عمری است زیرپنجه تشویش مانده ام

                      {مهدی انصاری}

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 22:16  توسط حوا  | 

دلتنگ حوض آبی خانه مادربزرگم دلتنگ ماهی ها یی که همیشه می گفتندآب آب ٬دلتنگ عروسکی هستم که مادری رابااوتمرین می کردم  دلتنگ تمام ثانیه های صورتی کودکیهایم هستم آه که چقدردلتنگ خودم هستم این روزهابه جای دخترک شیطانی که درآینه به من لبخندمی زدزنی خسته نشسته که به لبخندهایم اخم می کند
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 18:51  توسط حوا  | 

سکوت می کنم که دیگرفریادی نمانده ٬سکوت می کنم وآه می کشم به خاطرتمام پنجره هایی که حالاروبه دیواربازمی شوندتمام دستهایی که دیگربوی مرگ می دهندوتمام نگاههایی که یخزده اندسکوت می کنم چون دراین توالی وتکرارآنچه البته به جایی نرسدفریاداست.
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 6:29  توسط حوا  | 

درپشت سکوت ثانیه هاگیج می زنم بی آنکه بدانم بغضم رابرشانه کدام دیوارخواهم گریست.چقدرثانیه هاباشتاب می گذرند راستی چراهیچوقت ثانیه هامنتظرما نمی شوند؟

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 9:46  توسط حوا  |